شبیه اردیبهشتی
گاهی نم نم باران
گاهی تگرگ
و ما جوانه میزنیم و سبز میشویم با تو

از حال و هوای اردیبهشت هراسی نیست،
باران و آفتابش هر دو جان میبخشند
کاش به ما ياد میدادن که از اشتباه کردن نترسيم:يه روزی از يه جايی به بعد ترسيديم.از اشتباه کردن،از رویاپردازی کردن،از تجربه کردن و خیلی چیزای دیگهکجا بود و چه وقت که واژههای اشتباه و غیرمعمول رو برای کارهایی که انجام داديم استفاده کرديم؟يادتون مياد کی بود و کجا؟ یا اینکه چه کسی بود که به ما ياد داد و لب گزیدیم و گریه کردیم و ناراحت شدیم و نا امید حتی.ای کاش نمیترسيديم، و نمیترسوندنمونای کاش به ما ياد میدادن که از اشتباه کردن نترسیم و اشتباهاتمون رو بپذیریم و از هر اشتباه یاد بگیریمبه نظرم هيچ اشتباهی، اشتباهی نيست. اگه ما اشتباه نکنيم معنيش اين نيست که آدمای خوبی هستيم. معنيش اين نيست که
«هنرِ نخواندن» اهمیتِ زیادی دارد؛ یعنی نباید صرفاً به این دلیل که در حال حاضر فلان کتاب توجه اکثریت عامه را به خود جلب کرده به مطالعهی آن پرداخت. تألیفاتی چون جزوههای سیاسی و مذهبی و رمانها و شعر و امثال آن که به یکباره سروصدایی به راه میاندازند و شاید در اولین سال انتشار به چاپ چندم هم برسند. به خاطر داشته باشید آن که برای ابلهان مینویسد همواره مخاطب بسیار مییابد.
تنها مدتی محدود و معین را به مطالعه اختصاص بدهید، آن هم مطالعهی آثار اذهان بزرگ، کسانی که دیگر مردانِ تمامیِ دورانها را پشت سر میگذارند و آواز شهرتشان همه را خاموش میسازد. فقط اینها هستند که حقیقتاً آموزنده و پالایندهان
چند هفته قبل بود که غزل نقیزاده یکی از دوستان خوبی که به واسطه بیستتاسی با هم آشنا شدیم پرسید:آرزو با هدف فرق داره؟
به بهانه این سوال غزل و صحبتهایی که با هم داشتیم شروع کردم به نوشتن، نمیدونم این نوشته چه اندازه درست و یا نادرست هست، حرفهایی بود که مطرح شد و چیزهایی که بعد گفتگو به ذهنم رسید
حرفهایی به بهانه سوال غزل:
به نظرم هدف، گام های رسیدن به یک آرزو هست، البته من اینطور فکر میکنم و در مورد درستی یا نادرستی اون مطمئن نیستم. همه ما آرزوهایی داریم، آرزوهایی برای رسیدن و آرزوهایی برای نرسیدن حتی، و اون کارهایی که برای رسیدن به آرزوها انجام میدیم در واقع یک جور هدفگذاری هستن.ممک
شب با ارشاد اسلامی یکی از بندگان مقرب درگاه الهی سرم را زمین گذاشتم که بخوابم. قصهش را در پست بعدی مینویسم انشالله تعالی. اما بعد...
صبح که از خواب بیدار شدم، متوجه شدم یک نفر با پروفایل ضمیر فعل! با تصویر گل و جانور (یادم باشه در مورد پروفایل شبکههای اجتماعی یه چیزایی بنویسم) برام پیام گذاشته که:
ناراحتم.
خیلی ناراحتم، شاید بهتر باشه بگم افسردهام. سمانه این چه دنیاییه که داریم زندگی میکنیم؟ چرا همهش مرگ؟ چرا همهش خبر بد؟
چرا شب میخوابیم صبح بیدار میشیم یا یه جا سیل اومده، یا زلزله، یا آتیش گرفته یا حمله شده یا....
چه دنیایی شده آخه؟ (با چندتا ایموجی و استیکر غمگین، که به دلیل نبود ا
برچسب: دلتنگی,
نویسنده: مهتاب کوشکی